دانلود مقاله ISI انگلیسی شماره 26425 + ترجمه فارسی
عنوان فارسی مقاله

نقش فرهنگ و شخصیت در انتخاب برنامه راهبردی مدیریت تعارض

کد مقاله سال انتشار مقاله انگلیسی ترجمه فارسی
26425 2006 25 صفحه PDF 39 صفحه WORD
خرید مقاله
پس از پرداخت، فوراً می توانید مقاله را دانلود فرمایید.
عنوان انگلیسی
The role of culture and personality in choice of conflict management strategy
منبع

Publisher : Elsevier - Science Direct (الزویر - ساینس دایرکت)

Journal : International Journal of Intercultural Relations, Volume 30, Issue 5, September 2006, Pages 579–603

فهرست مطالب ترجمه فارسی
چکیده
واژگان کلیدی
1.مقدمه
1.1.تعارض
2.1. متغیرهای فرهنگی  
1.2.1. ارزشها
2.2.1 باورها/ شناخت ها  
جدول 1 روابط فرض شده میان سبک تعارض و متغیرهای فرهنگی
3.1. متغیرهای شخصیت
1.3.1. خود کنترلی
1.3.2. هوش هیجانی
4.1. اهداف تحقیق
جدول 2 رابطه فرض شده میان سبک تعارض و متغیرهای شخصیت
1.5. فرضیه ها
2.روش تحقیق
2.1.شرکت کنندگان
2.2.مراحل
2.3.برنامه های راهبردی حل تعارض
2.4.جمع گرایی-فردگرایی افقی و عمودی
2.5.عقاید اجتماعی
2.6.خود کنترلی
2.7.هوش هیجانی
2.8.تحلیل داده ها
3.نتایج  
1.3 تحلیل محتوایی
2.3 تحلیل عامل
جدول 3 پنج فاکتور حل برای 17 مورد در سبک استمبرگ و دابسون (1987)
3.3. آزمایش فرضیه 
جدول 4 اختلاف های استاندارد و معنا در شخصیت، فرهنگ و متغیرهای تعارض
3.3.1. مرحله اول
2.3.3 مرحله دوم
3.3.3. مرحله سوم
جدول 5  خلاصه رگرسیون برنامه راهبردی حل تعارض تسلط را پیش بینی می کند
جدول 6  خلاصه رگرسیون برنامه راهبردی حل تعارض اجبار را پیش بینی می کند
جدول 7  خلاصه رگرسیون برنامه راهبردی حل تعارض اجتناب را پیش بینی می کند
جدول 8  خلاصه رگرسیون برنامه راهبردی حل تعارض بر پایه احتمال را پیش بینی می کند
جدول 9  خلاصه رگرسیون برنامه راهبردی حل تعارض انسجام را پیش بینی می کند
4.بحث
1.4 محدودیت ها و راهکارهای جدید
کلمات کلیدی
- تعارض - سبک تعارض - استراتژی تعارض - مدیریت تعارض - حل اختلاف - فرهنگ - تنوع - ارزش های فرهنگی - باورهای فرهنگی - شناخت فرهنگی - شخصیتی - تفاوت های فردی - خود مانیتورینگ - هوش هیجانی
ترجمه چکیده
جهانی شدن بر تنوع فرهنگی و تاثیرات آن در رویه های سازمانی، اجتماعی و فردی تاکید زیادی دارد. هر چقدر جهان کوچکتر شود توانایی تعارض در تعاملات روزانه ما افزایش می یابد. تحقیقاتی که تاثیر فرهنگ را بر روی مدیریت تعارض و راه حل های آن بررسی کرده اند نشان داده اند که فرهنگ فرد گرایی و جمع گرایی در واقع بر روی سبک فردی در حل تعارض تاثیر گذار هستند. با این حال این نتایج با ساختارهای مرتبط با فردگرایی و جمع گرایی عمودی و افقی مرتبط نیستند]همانگونه که توسط تریاندیس، اچ سی(1994) در فرهنگ و رفتاراجتماعی. نیوروک: مک گرو-هیل تعریف شده است[ که این موضوع مفهوم پذیرش قدرت را با تمرکز بر روی خود در برابر گروه معرفی می کند. تشابه زیادی بین ابعاد فردگرایی و جمع گرایی عمودی و افقی و متغیر قدرت وجود دارد. اهمیت این متغیر قدرت ممکن است از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت باشد و نه تنها بر روی ماهیت خود فرهنگ تعارض تاثیر گذارد بلکه بر روی برنامه های راهبردی پذیرفته شده حل تعارض نیز تاثیر گذار باشد. علاوه بر این مطالعاتی که به بررسی تاثیر مقیاس های ترتیبی متفاوت مانند خودکنترلی و هوش هیجانی می پردازند این تاثیرات را هم به متغیرهای فرهنگی و هم به سبک های حل تعارض مرتبط می کنند. اگرچه هر یک از این یافته هایی که متغیر فرهنگی یا فردی را با سبک خاصی از حل تعارض پیوند می دهند واقعا مفید هستند اما در عین حال محدود کننده نیز هستند. این مطالعه به بررسی روابط میان فرهنگ، قدرت، شخصیت و سبک های حل تعارض می پردازد. ارتباط یافته ها و پیامدهای آنها با توجه به مدیریت تعارض و راه حل آن در میان فرهنگ ها مورد بحث قرار گرفته است.
ترجمه مقدمه
هر چقدر جهانی شدن سریع تر صورت بگیرد توجه بیشتری به تنوع فرهنگی و تاثیرات آن بر روی شیوه های سازمانی، فردی صورت می گیرد. هر چقدر جهان کوچکتر شود توانایی تعارض در بین مرزهای فرهنگی در تعاملات روزمره ما افزایش می یابد. تحقیقاتی که تاثیر فرهنگ را بر روی مدیریت تعارض و راه حل های آن بررسی کرده اند نشان داده اند که عوامل فرهنگی مانند فرهنگ فرد گرایی و جمع گرایی و فاصله قدرت(همانگونه که توسط هوف استید(1980) تعریف شده است) اساسا بر روی سبک فردی در حل تعارض تاثیر گذار هستند(همانگونه که توسط بلیک و موتون(1964) تعریف شده است و بعدا توسط رحیم دوباره تسفیر شده است،(1992)). عوامل فرهنگی با شخصیت نیز در تعامل هستند(تری اندیس،1994) و نیاز است که این تعامل زمانیکه به بررسی انتخاب های پاسخ به تعارض می پردازیم بدیهی فرض شوند. به همین ترتیب این مطالعه به بررسی روابط میان سبک های حل تعارض، فرهنگ، قدرت و شخصیت می پردازد. هدف از این مطالعه بررسی تاثیر فرهنگی (ارزش ها و عقاید) و متغیرهای شخصیت(خود کنترلی و هوش هیجانی EQ) در انتخاب برنامه راهبردی حل تعارض است. به خصوص میزان تاثیر عامل شخصیت بر روی برنامه راهبردی حل تعارض که توسط عوامل فرهنگی پیش بینی شده مورد بررسی قرار گرفته است. 1.1. تعارض تعارض یکی از جنبه های عمومی زندگی روزمره ما است. از آنجاییکه تعارض به عنوان عدم تغایر با منافع در نظر گرفته می شود بنابراین اغلب توسط انحراف از اهداف، انگیزه ها یا اقدامات بین دو گروه که می تواند واقعی یا تصوری باشد بوجود می آید(تیلور و مقدم 1994). تعارض چه به شکل تفاوت عقاید، کلمات خشن یا بطور اقدامی مستقیم برای حل اهداف رقابتی صورت بگیرد این توانایی را دارد تا در بسیاری از حوزه های زندگی ما وجود داشته باشد. پس از گذشت سال ها سبک های زندگی پرمشغله تر به این نتیجه رسیده ایم که ما زمان کمتری برای خودمان داشته باشیم و افرادی که در پیرامون ما هستند بین کار، خانواده و هر چیزی که در این بین قرار دارد تعادل مشروطی را برقرار کنند. این حس فزاینده ضرورت زمان بسیاری... برجا گذاشته است، اینکه زمان کافی برای صحبت با اعضای خانواده، دوستان و همکاران به منظور حفظ نیازهای فردی و نیازهای دیگران ندارند و همچنین انگیزه ها و اهدافی که پس هر رفتاری وجود دارد را مشخص نمی کند بنابراین این امر باعث افزایش عدم درک و عدم ارتباط و برخی جنبه های منفی تعارض می گردد. اگرچه تعارض اغلب در معنای منفی آن در نظر گرفته می شوند اما می تواند هم جنبه مثبت و هم جنبه منفی داشته باشد. تعارض اغلب به عنوان ریشه اختلافات، احساسات منفی و رفتار ناهنجار در نظر گرفته می شود در صورتی که تنها احتمال دارد که از طریق خلاقیت و نو آوری تغییرات مورد نیاز را اعمال کند. با امید به افزایش جنبه های مثبت تعارض می توان گفت که کاهش جنبه های منفی و بنابراین کاهش پیامدهای خطرناک آن در خانواده، مدرسه و محیط های کاری (بین فردی) همانند جامعه جهانی به عنوان یک کل(بین گروهی) امری ضروری است. محققانی که در مورد تعارض تحقیق می کنند تعدادی برنامه راهبردی راه حل را که بتوان در موقعیت های تعارض مورد استفاده قرار داد در سطح بین فردی شناسایی کرده اند. بسیاری از برنامه های راهبردی بالقوه بین 17(استرن برگ و داپسون،1987) تا 5 (رحیم و بونوما،1979) مورد شناسایی شده اند. استرن برگ و داپسون (1987) با طراحی مجموعه ای از برنامه های راهبردی که برای حل تعارض مورد استفاده قرار می گیرند این موارد را شناسایی کرده اند که عبارتند از: اقدام اقتصادی، نیروی فیزیکی، صبر و مشاهده، پذیرش، کناره گیری، شخص ثالث، تضعیف اعتماد به نفس، خودداری، مقرون به صرفه/سازش، اجتناب، تسلیم، دستکاری، نیروی کلامی، سابقه، بحث مقابله ای، بحث دو جانبه ای و جدایی همانند 17 برنامه راهبردی خاص حل تعارض که افراد زمانی که با تعارض درگیر هستند با آنها سر و کار دارند. رحیم و بو ناما (1979) نیز 5 سبک مقابله با تعارض را طراحی کرده اند(اجبار، یکپارچه سازی، اجتناب، تسلط و سازش) که هر یک از این سبک ها در مجموعه ای از ابعاد وجود دارند که یا بر روی نیازهای فردی تاکید می کنند یا نیازهای دیگران. این سبک های حل تعارض بر اساس تمایزاتی هستند که در ابتدا توسط بلیک و موتون (1964) معرفی شده اند، این سبک ها در واقع سبک های متفاوتی از مقابله با تعارض را طراحی می کنند. نویسندگان با توسعه نظریه اصلی به خود اعتبار می بخشند آنها در واقع هر برنامه راهبردی حل تعارض را به عنوان عملکرد میزان نگرانی برای خود و برای دیگرانن شناسایی می کنند. اگر چه این برنامه های راهبردی معمولا برای مجموعه های سازمانی بکار می روند اما این امکان نیز وجود دارد تا آنها را به هر مجموعه ای که شامل تعاملات بین فردی می شود تعمیم داد. همانگونه که تعارض می تواند هم در سطح بین گروهی و بین گروهی اتفاق بیافتد دلایل تعارض نیز بین سطح اجتماعی تا فردی می تواند باشد. تاثیرات متغیرهای فرهنگی در سطح اجتماعی می تواند بر روی موارد زیر تاثیر گذار باشد: شیوه ای که فرد تعامل اجتماعی را دنبال می کند، چگونگی درک موقعیت و شیوه ای که در آن فرد روشی را برای حل این موقعیت انتخاب می کند. سناریو مشابهی ممکن است منجر به واکنش های کاملا متفاوتی در یک جامعه نسبت به دیگری باشد. به عنوان مثال مخالفت با والدین ممکن است در کانادا کاملا قابل قبول باشد اما در آفریقا اینگونه نباشد. در همین زمان متغیر های تفاوت فردی نقش ویژه ای را در این که یک فرد چگونه به تعارض پاسخ می دهد ایفا می کند. این که یک فرد تا چه اندازه قاطع، هوشیار یا احساساتی باشد بدون شک بر روی هرگونه روابط بین فردی تاثیر می گذارد. به عنوان مثال حتی در آفریقا کودکی که قاطع تر است زمانی که با خواهر یا برادر خود که ذاتا آرام تر هستند بحث می کنند پاسخ متفاوتی خواهد داد. بنابراین در پیش بینی رفتار تعارض تایید فرایند های سطح گروهی(فرهنگی) و سطح فردی (شخصیتی) امری ضروری است. 2.1. متغیرهای فرهنگی فرایند تعارض تا حد زیادی توسط فرهنگ اجتماعی تحت تاثیر قرارگرفته است. تعدادی از محققان تأثیر فرهنگ اجتماعی بر روش های مختلف بررسی تعاملات بین فردی را جستجو کرده اند(لئونگ و وو، 1990؛ لئونگ و فن، 1997 ؛ لئونگ و همکاران، 2002؛ رحیم، 1992؛. تینگ-تومی و همکاران، 1991). کووک لئونگ و همکارانش نگاهی به نقش های عدالت رویها، انصاف، تخصیص صفتها و همچنین تخصیص مسئولیت ها در تعیین انتخاب برنامه راهبردی تعارض داشته اند. به عنوان مثال لیونگ و لیند (1986) در مقایسه خود از برنامه های راهبردی مدیریت تعارض بین هونگ کونگ و آمریکا تمایل به استفاده از روشهای خصمانه در برابر روش های غیر خصمانه دارند در حالیکه افراد چین چنین تمایلی ندارند. در همین راستا لیونگ و همکارانش با مقایسه فرهنگ های فردی و جمعی با فرهنگ های مشابه فراتر از مقایسه شرق-غرب رفته اند تا این مطلب را تایید کنند که فرهنگ های فردی رویکردهای مقابله ای را در مدیریت تعارض ترجیح می دهد و فرهنگ های جمعی برنامه های راهبردی که باعث ایجاد هماهنگی می شوند را ترجیح می دهند(لیونگ، آوو، فرناندز دولز و ایواواکی، 1992). پیشینه فرهنگی هر فردی بر روی هر جنبه از فرآیند تعارض تاثیر خواهد گذاشت که این فرآیند دربرگیرنده اهدافی هستند که متناقض در نظر گرفته می شوند، چرا اینگونه در نظر گرفته می شوند، در مورد آن چه کاری می توان انجام داد و اینکه آیا خروجی آن رضایت بخش است یا نه. به این صورت می توان گفت ماهیت تعارض در بین فرهنگ ها بسیار متفاوت است. ماهیت تعارض ممکن است در یک فرهنگ تاکید شود اما در فرهنگی دیگر اینگونه نباشد. 1.2.1. ارزشها چه اولویت یک فرد هدف فردی یا گروهی باشد اغلب می تواند برنامه راهبردی فرد را برای مقابله با تعارض تعیین کند. به عنوان مثال افراد با فرهنگ های فردگرایی احتمال بیشتری دارد تا با استفاده از سبک تسلط یا اجبار، تعارض ها را حل کنند در حالیکه افراد با فرهنگ های جمع گرایی احتمال بیشتری دارد که با استفاده از سبک اجتناب یا یکپارچگی چنین کاری را انجام دهند(رحیم 1992). همچنین لیونگ(1987) رابطه ای را بین فرهنگ جمع گرایی و فرایندهای مباحثه نشان داده است به گونه ای که فرهنگ های جمع گرایی مانند چین ترجیح داده اند تا درگیر برنامه های راهبردی مدیریت تعارض باشد که این امر باعث کاهش خصومت بین گروه ها بیشتر از فرهنگ های فردگرایی مانند آمریکا می شود. هر چند این نتایج به ساختارهای فردگرایی و جمع گرایی عمودی و افقی مربوط نمی شوند(همانگونه که توسط تری اندیس،1994 تعریف شده است) که این ساختارها از طریق معرفی مفهوم پذیرش قدرت در چارچوب تمرکز بر روی خود در مقابل گروه به تعریف های اصلی نیز راه پیدا کرده اند. تشابه زیادی بین ابعاد عمودی و افقی فردگرایی و جمع گرایی و عامل فرهنگی متغیر قدرت وجود دارد. تا حدی هر تعامل بین فردی (در منزل، مدرسه، محل کار) می تواند شامل برخی عناصر قدرت در روابط باشد. اهمیت این متغیر قدرت ممکن است از فرهنگی به فرهنگی دیگر متفاوت باشد و نه تنها ماهیت خود فرایند تعارض را تحت تاثیر قرار دهد بلکه همچنین برنامه های راهبردی حل تعارض را که مورد پذیرش قرار می گیرند را تحت تاثیر قرار می دهد. به عنوان مثال کرامر (1989) نشان داده است که تصمیم گیری های محوری یا مطلق منجر به سبک های قاطع تر یا سبک هایی که از تطابق کمتری در مقابل با تعارض برخوردارند می شوند. طبقه بندی فرهنگی هافستد(1980) زمانی به پیشینه آثار تعارض اضافه شد که بسیاری از روش های مختلف مبنی بر اینکه تعارض ممکن است تحت تاثیر فرهنگ قرار بگیرد در حال بررسی بودند. هر یک از پنج بعد موجود در چارچوب هافستد(فردگرایی- جمع گرایی، فاصله قدرت، مردانگی-زنانگی، جهت گیری کوتاه مدت-بلند مدت و اجتناب از عدم اطمینان) در تلاشی برای مرتبط کردن آن با تعارضی مورد بررسی قرار گرفته اند. از این ابعاد ساختارهای فردگرایی-جمع گرایی (تاحدی که تاکیدی بر خود در مقابل گروه است) و متغیر قدرت (تا حدی که تاکید بر سلسله مراتب است) بیشترین ارتباط را در رفتار تعارضی با فرهنگ نشان داده اند. مطالعات نشان داده اند که افراد فرهنگ های جمع گرا مانند ژاپن با هدف حفظ روابط مثبت به احتمال زیاد از برنامه های راهبردی مدیریت تعارض استفاده می شود (اوهذوچی، شیزوکا و تدسچی،1999). با وجود اینکه تحقیقات نشان داده است که فرهنگ های جمع گرا بیشتر از فرهنگ های فردگرا تمایل به تاکید بر سلسله مراتب (متغیر قدرت بیشتر) دارند(متغیر قدرت کم؛ تریاندیس،1994) ارتباط میان متغیر قدرت و تعارض به روشنی مشخص نیست. اوهبوچی و همکاران(1999) در مطالعه خود به بررسی تاثیرات ملیت، فردگرایی- جمع گرایی و متغیر قدرت بر رفتار مدیریت تعارض پرداخته اند، آنها نشان داده اند که شرکت کنندگان آمریکایی آنها (کسانی که در بعد متغیر قدرت امتیاز بیشتری را کسب کردند) به احتمال زیاد از تاکتیک های قاطعانه ای در حل تعارض استفاده کرده اند و اغلب تمایل های بیشتری به مشارکت شخص سوم نسبت به ژاپنی ها (متغیر قدرت کم) داشتند. با این حال این یافته ها همچنین نشان داده اند که حتی اگر دو فرهنگ مورد اشاره در مطالعه، برنامه های راهبردی حل تعارض متفاوتی را بر اساس جهت گیری خود نسبت به سلسله مراتب ارائه دهند هنوز هم هر دو نسبت به هم متغیر قدرت بالایی دارند(اوهبوچی و همکاران،1999). این عدم انسجام ممکن است توسط این واقعیت قابل توضیح باشد که فرهنگ های فردگرا هم به عنوان متغیر قدرت بیشتر و هم به عنوان متغیر قدرت کم ارزیابی شده باشند. با توجه به این ارتباط ساختارهای فردگرا و جمع گرای عمودی و افقی همان گونه که توسط سینگلز،تری اندیس، بهاوک و جلفند (1995) تعریف شده اند ممکن است جایگزینی مناسب تر برای بعد متغیر قدرت باشند. اگرچه این مقیاس خود در متون پیشینه آثار با توجه به توسعه های اخیرش بطور گسترده استفاده نشده است اما به نظر می رسد در حالیکه همزمان تصدیق کننده روابط میان متغیرها است روشی مناسب تر به منظور سنجش فردگرایی-جمع گرایی و متغیر قدرت است. این مفهوم سازی فردگرا و جمع گرا افقی و عمودی توسط تری اندیس و جلفند(1988) بیشتر توسعه یافته است آنها به بررسی اهمیت غیرمستقیم یا مستقیم سلسله مراتب در فرهنگ های خاص پرداخته اند و نشان داده اند که این موضوع در چهار بعد موجود در زمینه های مختلف می تواند وجود داشته باشد حتی اگر آنها غربی یا غیر غربی در نظر گرفته شده باشند. یافته ها میان این ساختارها و ساختارهای افقی/عمودی پیوندی برقرار کردند (فیسک،1992؛ روکچ،1973)، این محققان مدارکی را در زمینه اعتبار همگرایی و واگرایی ارائه می دهند و در نتیجه تصویر کامل تری از ابعاد فردگرایی و جمع گرایی را پیشنهاد کردند. با در نظر گرفتن رابطه بالقوه میان مفاهیم جدیدتر فردگرایی و جمع گرایی افقی و عمودی و برنامه راهبردی حل تعارض به نظر می رسد که ابعاد نگرانی برای خود و نگرانی برای دیگران هم برای ساختار ارزش های فرهنگی و هم برای سبک های حل تعارض قابل کاربرد هستند. این همپوشانی قادر است ما را در درک ماهیت این روابط کمک کند و پیش بینی های مشخص تری را ارائه دهد. امتیاز بالا در بعد جمع گرایی عمودی نشان می دهد که حتی در فرهنگ گروهی هنوز هم شناخت نیازهای فردی وجود دارد. این تناقض آشکار انعکاسی از نگرانی های بالا برای خود در جهت گیری گروهی است و به احتمال زیاد منجر به برنامه راهبردی حل تعارض یکپارچه یا حاکم می یابد. از سوی دیگر امتیاز بالاتر در بعد فردگرایی عمودی تمرکز بیشتری را بر فردگرایی ارائه می دهد. این ترکیب نگرانی پایینی را برای دیگران و گذشته از این نگرانی بالایی را برای خود نشان می دهد و به احتمال زیاد سبک حل تعارضی اجتنابی یا حاکمی را استنباط کند. بررسی مشابهی که از ساختارهای فردگرا و جمع گرا افقی انجام شده است به ترتیب نگرانی بالایی برای دیگران و نگرانی کمی برای خود نشان می دهد، بصورتی که نگرانی بالا برای دیگران نشان دهنده تاکید بیشتر بر روی ساختارهای جمعی است و نگرانی پایین برای خود بیانگر تمرکز بر روی گروه می باشد که فراتر از تاکید بر روی فرد است. بنابراین مورد اول به احتمال زیاد منجر به برنامه راهبردی اجباری یا یکپارچه حل تعارض می شود در حالی که مورد دوم در اغلب موارد منجر به اجتناب و اجبار می شود. در مجموع به نظر می رسد جهت گیری جمع گرا همراه با گروهی است که بیش از هر چیز دیگر در اولویت قرار گرفته است (حتی در جمع گرایی عمودی)؛ با این حال با جهت گیری فردی فضایی برای نگرانی بالا برای خود به مانند گروه وجود دارد. این موضوع شاید بازتابی از آزادی بیشتر در انتخاب ارزش های فرد در محدوده جوامع فردگرا در مقابل جوامع جمع گرا است چه آنها فردگرا باشند یا گروه گرا باشند. 2.2.1 باورها/ شناخت ها روش اخیر پژوهش روش هایی را بررسی می کند که در آنها فرهنگ بر روی رفتار فردی تاثیر می گذارد که بر باورها یا شناخت ها به جای ارزش ها تمرکز دارند. ارزش ها دارای عنصر ارزیاب نسبت به آنها هستند، که تعیین می کنند چیزی خوب یا بد است در حالی که باورها اطلاعاتی را در مورد سوابق و پیامدها به مانند علل و درمان مشکلات روانی (لئونگ و باند،2004، صفحه 131)بهم پیوند می دهند. باورها و شناخت ها مواردی هستند که مردم درک می کنند و می دانند و باورهای مشترک فرهنگ های سازمانی و اجتماعی مختلفی را تشکیل می دهند (نیستروم و استاربوک،1984). لئونگ و همکاران(2002) نشان دادند به دلیل تاکید بر شناخت ها نسبت به ارزش ها انتظار می رود این رویکرد کاربرد عملی تری را در پیش بینی رفتار انسان نسبت به ارزش ها داشته باشد. شناخت ها نسبت به ارزش ها واقعی تر و جامع تر هستند و این امر ممکن است منجر به دسترسی آسانتر شناخت به عنوان راهنمایی برای رفتار نسبت به ارزش ها در افراد شود( سینگلیس، هوبارد، هر و آن،2003). از آنجا که این باورها از طریق تجارب و آموخته های اجتماعی کسب می شوند موقعیتی که در آن فرد این عقاید را پرورش می دهد با اهمیت است (بوند، لدونگ، آیو، تونگ و چمونگس-نیلسون،2004؛ بوند و همکاران،2004). مخصوصا موقعیت های فرهنگی شرایطی را فراهم می کند که در آن افراد عواقب ناشی از اعمال و نگرش های خاص را ببینند و درک آنها از جهان و چگونگی عملکرد پیشامدها را شکل دهند. بنابراین فرهنگ تاثیر قوی بر روی درک افراد از چیزی دارد که نتایج آن ممکن است انتخاب عملی را بدهد و این امر ممکن است بر این مسیر باشد که فرهنگ بر انتخاب های مدیریت سبک تعارض تاثیر بگذارد. لیونگ و همکاران (2002) مقیاس بدیهی اجتماعی SASرا تدوین کرده اند تا عقایدی که از طریق فرهنگ بدست آمده اند را مورد سنجش قرار دهند. این مقیاس از 5 عامل تشکیل شده است (بدبینی، پیچیدگی اجتماعی، پاداش کاربرد، معنویت، و کنترل سرنوشت). گفته شده است که استفاده از عقاید زمانیکه علاوه بر ارزشها مورد استفاده قرار گیرند قدرت تبیینی بیشتری را برای رفتارهای اجتماعی ارائه می دهند(باند و همکاران 2004). مقیاس بدیهی اجتماعی که نظریه بنیاد بوده و به طور تجربی از سازمانها مشتق شده است به عنوان مقیاس panفرهنگی عقاید فرهنگ بنیاد در نظر گرفته می شود. مقیاس بدیهی اجتماعی در مطالعات تحقیقی استفاده شده اند که بیانگر این مطلب بوده اند این عوامل قادر به پیش بینی رفتارهای خاص از جمله اعتماد بین فردی، فعالیت های داوطلبانه، اقدامات خرافاتی و انتخاب های حرفه ای هستند(لیونگ و همکاران 2002، سینگلیس و همکاران 2003). این مقیاس در یک موقعیت کانادایی نیز استفاده شده است(کو، کووانتس و تاسون 2005، کووانتس، کارام، کو و تاسون 2005، کووانتس، تاسون و کو 2004). تحقیق قبلی نشان داد که ارزشها و عقایدی که از طریق فرهنگ بدست آمده اند مرتبط با رفتارهای تعارض هستند. باند و همکاران 2004 میزانی را بررسی کرده اند که عقاید اجتماعی می تواند قدرت پیشگویی را به مجموعه ای از ارزشها بیافزاید که این موضوع توسط پرسشنامه بدیهی اجتماعی مورد سنجش قرار گرفته است و همچنین همانطور که توسط پرسشنامه بازبینی شده ارزش شووارتز 1992 بررسی شده در توضیح رفتارهای اجتماعی از جمله انتخاب برنامه راهبردی مدیریت تعارض نیز می تواند این قدرت پیشگویی را بیافزاید. آنها نتیجه گیری کردند که ارزیابی سهم عقاید و ارزشها در الگویی پیش بینی کننده ممکن است قدرت پیش بینی کننده تری را نسبت به صرفا ارزشها ارائه دهد. با توجه به مفروضات اجتماعی انها به این نکته پی بردند که پاداش کاربرد با رویکردی تطابقی در مدیریت تعارض همراه است در حالیکه معنویت هم با رویکرد رقابتی همراه است و هم با رویکرد تطابقی. بدبینی اجتماعی همانند پیچیدگی اجتماعی هم با تلاش های همکاری در مدیریت تعارض مرتبط بوده است و هم با تلاشهای سازش. در هنگام جستجوی رابطه بین عقاید یا شناختها و سبکهای حل تعارض برخی ارتباطات نظری بین دو مجموعه از ساختارها وجود دارند که ممکن است به توضیح این رابطه کمک کنند و زمینه برخی پیش بینی ها را فراهم کنند. با درک بهتری از ماهیت این رابطه در واقع در می یابیم که این ارتباطات برخی عقاید و شناختهای فرهنگی و انگیزه هایی که درآنها نهفته است را به مجموعه ای از سبک های مدیریت تعارض مرتبط می کنند. بدبینی اجتماعی با انعکاس حس عدم اعتماد می تواند به نگرانی کمتری برای دیگران مرتبط شود و در نتیجه منجر به برنامه راهبردی حل تعارض اجتناب یا تسلط گردد. انعطاف پذیری اجتماعی به این معناست که جهان مکانی پیچیده با روشهای متععدی برای دستیابی به پایانی یکسان است به عنوان مثال افرادی که از درجه بالایی در انعطاف پذیری اجتماعی برخوردارند بیشتر احتمال دارد که در برنامه راهبردی سازش یا یکپارچه سازی حل تعارض شرکت کنند. پاداش کاربرد مرتبط با حس عدالت است که در آن افراد تمایل دارند تا خودشان را مانند اطرافیانشان به شیوه ای که برای همه گروههای تعاملی رضایت بخش باشد راضی نگه دارند. این موضوع به احتمال زیاد به برنامه راهبردی سازشی یا یکپارچه ای نیاز دارد. باوری که در معنویت وجود دارد ریشه در رویکرد نیکی به دیگران است که می تواند مرتبط با نگرانی بالایی برای دیگران باشد و در نتجه ممکن است منجر به یکپارچه سازی یا اجبار شود. کنترل سرنوشت با این باور در ارتباط است که زندگی ما از پیش تعیین شده است و در نتیجه تلاش های کاهش یافته برای رضایت دیگران است. به عنوان مثال میزان بالای کنترل سرنوشت ممکن است با برنامه راهبردی حل تعارض اجتناب یا تسلط مرتبط باشد. در نهایت باوری که در هارمونی بین فردی وجود دارد به وضوح انعکاس دهنده نگرانی بالا برای دیگران و حفظ روابط بین فردی است و در نتیجه منجر به یکپارچه سازی، اجبار یا سازش به عنوان برنامه راهبردی حل تعارض می شود. جدول 1 شامل مروری از روابط فرض شده بین متغیرهای فرهنگی و سبکهای حل تعارض است. 3.1. متغیرهای شخصیت همانطور که فرآیند تعارض ممکن است از طریق متغیری در سطح گروه مانند فرهنگ تحت تاثیر قرار گیرد می توان گفت که از طریق متغیرهایی که در سطح فردی عمل می کنند نیز تحت تاثیر قرار می گیرد. متغیرهای شخصیتی مانند خود کنترلی و هوش هیجانی نیز بر روی تعاملات اجتماعی تاثیر می گذارند که به طور روزانه اتفاق می افتند از جمله تعاملاتی که به صورت تعارض محور طبقه بندی شده اند. 1.3.1. خود کنترلی مفهوم خود کنترلی که توسط سیندر تدوین شده است در واقع حساسیت رفتار فرد را نسبت به نشانه های داخلی در برابر سر نشانه های خارجی ترسیم می کند. تمرکز این نظریه بر اساس ثبات یا انعطاف پذیری شخصیت فرد در موقعیتها است. تغییر رفتار فرد به منظور حفظ تصور مثبتی در جهت منافع مدیریت توصیف بستگی به فرد دارد. افرادی که خودکنترلی بالایی دارند معمولا آفتاب پرست های جهان هستند به سرعت رفتار خود را بر اساس محیط خاصی که در ان قرار دارند تغییر می دهند. طبق گفته سیندر (1974) سه ویژگی فردی که امتیاز بالایی به خود کنترلی می دهد عبارتند از: 1) نگرانی رفتار به شیوه ای مناسب، 2) حساسیت به نشانه ها در محیط، 3) تغییر در رفتار بر اساس محیطی که در آن قرار گرفته اند. این ویژگی ها مرتبط با توانایی و انگیزه ای هستند که در نشانه های موقعیتی وجود دارند و اقدامات فرد را به گونه ای آماده سازی می کنند که احتمال نتیجه مثبت بیشتر گردد(سیندر 1974). خود کنترلی بالا مرتبط با نتایج دلخواهی در محل کار بوده است همانند افرادی که احتمال بیشتری دارد تا رفتار خود را بر اساس سناریو خاصی تغییر دهند که در آن احتمال بیشتری می رود افراد تعارض را از طریق مشارکت در همکاری و سازش حل کنند(وارچ، اسمیتر، ریلی، میل ساپ و ریلی 1998). از آنجاییکه خود کنترلی بالا به طور کلی به تاثیرات بین فردی بهتر مرتبط می شود این نتایج نیز محدود به موقعیت سازمانی نیستند(وارچ و همکاران 1998). با ارتباط توانایی خود کنترلی و انتخاب برنامه راهبردی حل تعارض، پیش بینی خای خاصی را می توان انجام داد. افرادی که دارای خود کنترلی بالایی هستند احتمال بیشتری دارد که بر اساس موقعیت خود را تطبیق دهند، به عنوان مثال تحقق نیازهای آنها مانند تحقق نیازهای دیگران در تلاشی برای حفظ تصویری خوب. به این ترتیب افرادی که دارای خود کنترلی بالایی هستند احتمال بیشتری دارد در برنامه راهبردی سازش یا یکپارچه سازی حل تعارض شرکت کنند. در مقابل رفتار افرادی که از خود کنترلی پایین تری برخوردارند احتمال بیشتری دارد که در موقیعتهای مختلف ثابت باقی بمانند در نتیجه نگرانی کمتری را برای نیازها یا عقاید دیگران نشان می دهند و اغلب بیشتر یک برنامه راهبردی حل تعارض اجبار، اجتناب یا تسلط را می طلبند. 1.3.2. هوش هیجانی به عبارت ساده مایر، سالووی و کاروسو (2004) هوش هیجانی را به عنوان تعامل بین هوش و هیجان تصور کرده اند. مایر و سالوووی(1997) به طور دقیق تر هوش هیجانی را به عنوان توانایی درک دقیق و ارزیابی تعریف کرده اند و هیجان را به عنوان توانایی دستیابی یا ایجاد احساسات در زمان تسهیل افکار بیان کرده اند، توانایی درک هیجان و دانش هیجانی و توانایی تنظیم احساسات برای ارتقای رشد فکری و هیجانی(صفحه 10). این مفهوم سازی بر اساس این ایده است که برخی افراد در درک احساسات دیگران و پاسخ به آنان به شیوه ای که همراه با همدلی و دلسوزی باشد مهارت بیشتری دارند. افرادی که دارای هوش هیجانی هستند دوستان، شریک ها، همکاران و رئیس های بهتری پیدا می کنند. این تحقیق نشان داده است که هوش هیجانی تعاملات بین فردی مثبتی را پرورش می دهد(هرکن هوف 2004). در مجموع این مطالعات تاثیر متغیرهای شخصیت را که آنها را هم به متغیرهای فرهنگی و هم سبکهای حل تعارض پیوند میدهد بررسی می کنند. این گروه از تحقیقات بیان می کنند افرادی که خود کنترلی بالایی دارند و افرادی که دارای سطوح بالاتری از هوش هیجانی هستند احتمال بیشتری دارد که از سبک مبتنی بر احتمال مدیریت تعارض بین فردی استفاده کنند و هم چنین احتمال بیشتری دارد که دارای نتایج تعارض مثبتی باشند. با ارتباط مفاهیم هوش هیجانی و برنامه های راهبردی حل تعارض می توان مجموعه ای از پیش بینی های خاصی را بر اساس این ارتباطات نظری ارائه داد. امتیاز دهی بالا در ارزیابی احساسات خود نشان دهنده توانایی بالا در درک چگونگی وضعیتی خاص توسط فرد است وضعیتی که افزایش آگاهی و توجه را به خود منعکس می کند. امتیازدهی بالا افراد به این مقیاس به احتمال زیاد به علت شرکت در برنامه راهیردی یکپارچه یا تسلطی است. امتیاز بالا در مقیاس ارزیابی احساسات دیگران نشان دهنده هوشیاری و نگرانی بالا برای احساسات دیگران و افرادی است که احتمال بیشتری دارد در یکپارچه سازی یا اجبار شرکت کنند. قابلیت کاربرد بالا در کاربرد و تنظیم هیجانات مرتبط با کنترل موثر هیجانات در موقعیتهای خاص است و شامل فعالیت طبق نیازهای هر دو گروه شرکت کننده است بنابراین نگرانی بالایی را برای خود و دیگران منعکس می کند. به عنوان مثال افرادی که امتیاز بالایی در هر دو مقیاس دارند اغلب بیشتر به عنوان یک برنامه راهبردی حل تعارض در یکپارچه سازی یا سازش شرکت می کنند. جدول 2 شامل مروری است از ارتباطات فرض شده بین متغیرهای شخصیت و سبکهای حل مسئله. 4.1. اهداف تحقیق اگرچه هر یافته ای که متغیر فرهنگی یا شخصیت را با سبک خاصی از حل تعارض مرتبط می سازد مفید است می تواند محدود کننده نیز باشد. رویکرد گسترده ای که متغیرهای فرهنگی، عقاید اجتماعی، خود کنترلی و هوش هیجانی را در یک مطالعه بررسی می کند به درک ما از سهم نسبی هر یک در پیش بینی سبکهای تعارض کمک می کند. بنابراین هدف از این تحقیق، گسترش کار اولیه و بررسی رابطه میان رفتار حل تعارض، فرهنگ و متغیرهای شخصیت بود. به طور خاص این مطالعه قدرت پیش بینی کننده شخصیت را فراتر از متغیرهای فرهنگی در تعیین انتخاب برنامه های راهبردی حل تعارض فرد مورد بررسی قرار می دهد. 1.5. فرضیه ها فرضیه های خاصی دنباله رو هر یک از ارتباطات نظری هستند که بین متغیرهای شخصیتی (خود کنترلی و هوش هیجانی) و فرهنگی (ارزشها و عقاید/شناختها) و سبک های حل تعارض رحیم وجود دارند. انتظار می رود که عقاید و ارزشهای فرهنگی به صورت چشمگیری انتخاب برنامه راهبردی حل تعارض افراد را پیش بینی کنند. به خصوص: فرضیه 1A: جمع گرایی عمودی به شدت با برنامه های راهبردی حل تعارض یکپارچه و تسلط مرتبط است. فرضیه 1B: فردگرایی عمودی به شدت مرتبط با تسلط و اجتناب است. فرضیه 1C: فردگرایی افقی به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و اجبار است. فرضیه 1D: جمع گرایی افقی به شدت مرتبط با اجتناب و اجبار است. فرضیه 2A: بدبینی اجتماعی به شدت مرتبط با تسلط و اجتناب است. فرضیه 2B: انعطاف پذیری اجتماعی به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و سازش است. فرضیه 2C: پاداش کاربرد به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و سازش خواهد بود. فرضیه 2D: معنویت به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و اجبار خواهد بود. فرضیه 2E: کنترل سرنوشت به شدت مرتبط با تسلط و اجتناب خواهد بود. فرضیه 2F: هارمونی بین فردی به شدت مرتبط با یکپارچه سازی، اجبار و سازش خواهد بود. انتظار می رود که هوش هیجانی و خود کنترلی به طور شاخصی انتخاب برنامه راهبردی حل تعارض افراد را پیش بینی می کنند گذشته از این قدرت پیش بینی ارزشها و عقاید فرهنگی را نیز پیش بینی می کنند. بخصوص: فرضیه 3A: خود کنترلی بالا به شدت با یکپارچه سازی و سازش مرتبط است. فرضیه 3B: خود کنترلی پایین به شدت مرتبط با تسلط، اجتناب و اجبار است. فرضیه H4A: ارزیابی احساسات خود به شدت مرتبط با تسلط و یکپارچه سازی خواهد بود. فرضیه H4B: ارزیابی احساسات دیگران به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و اجبار خواهد بود. فرضیه H4C: استفاده از احساسات به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و سازش خواهد بود. فرضیه H4D: تنظیم احساسات به شدت مرتبط با یکپارچه سازی و سازش خواهد بود.
پیش نمایش مقاله
پیش نمایش مقاله نقش فرهنگ و شخصیت در انتخاب برنامه راهبردی مدیریت تعارض

چکیده انگلیسی

Globalization has led to an increased emphasis on cultural diversity and its influences on personal, social, and organizational practices. As the world becomes a smaller place, the potential for conflict in our daily interactions is increasing. Research investigating the influence of culture on conflict management and resolution behaviors has demonstrated that individualism and collectivism do indeed influence a person's style of conflict resolution behavior. However, these findings have not been linked to the related constructs of vertical and horizontal individualism and collectivism [as defined by Triandis, H.C. (1994) Culture and social behavior. New York, NY: McGraw-Hill] which introduce the concept of accepting authority within a focus on the self versus the group. A strong parallel exists between the vertical and horizontal dimensions of individualism and collectivism and power distance. The salience of this power variable may differ from one culture to the next, and influences not only the nature of the conflict process itself, but also the conflict resolution strategies adopted. In addition, studies exploring the influence of various dispositional measures such as self-monitoring and emotional intelligence have linked them to both cultural variables and styles of conflict resolution. Although each finding that links a single personality or cultural variable with a particular style of conflict resolution is indeed useful, it is also limiting. This study explored the relationships among culture, power, personality, and styles of conflict resolution. Relevance of the findings and their implications with respect to conflict management and resolution issues across cultures are discussed.

مقدمه انگلیسی

Greater globalization has led to increased attention being paid to cultural diversity and its influences on personal, social, and organizational practices. As the world becomes a smaller place, the potential for conflict across cultural boundaries in our daily interactions is increasing. Research investigating the influence of culture on conflict management and resolution behaviors has demonstrated that cultural factors such as individualism and collectivism and power distance (as defined by Hofstede, 1980) do indeed influence a person's style of conflict resolution behavior (as originally defined by Blake and Mouton (1964) and later reinterpreted by Rahim, 1992). Cultural factors also interact with personality (Triandis, 1994), however, and this interaction needs to be taken into account when examining choices of responses to conflict as well. Accordingly, this study explored the relationships among styles of conflict resolution, culture, power, and personality. The aims of this study were to explore the influence of cultural (values and beliefs) and personality variables (self-monitoring and emotional intelligence (EQ)) on choice of conflict resolution strategy. Specifically, the extent to personality factors predicted conflict resolution strategy over and above that predicted by cultural factors was explored. 1.1. Conflict Conflict is a common facet of our everyday lives. Seen as a perceived incompatibility of interests, conflict is often caused by a misalignment of goals, motivations, or actions between two parties that can be real or only perceived to exist (Taylor & Moghaddam, 1994). Whether it occurs in the form of a difference of opinion, harsh words, or a form of direct action taken to resolve competing goals, it has the potential to exist in the many domains of our lives. Over the year, busier lifestyles have translated into less time for ourselves and the people around us, leaving a precarious balance between work, family, and everything in between. This increased sense of time urgency has left many scrambling, not having the time to speak with family members, friends, and co-workers in order to maintain personal needs and the needs of others nor to clarify the motivations and intentions behind any behavior, thus increasing the potential for misperception and miscommunication, some of the negative aspects of conflict. Although often seen in a negative light, conflict can be both positive and negative. More often than not, it is perceived as the root of disagreements, negative emotions, and maladaptive behavior, even though it is just as likely to foster needed change through creativity and innovation. With the hope of being able to maximize the positive aspects of conflict, it is important to work toward minimizing its negative aspects and thus minimizing its dangerous implications within the family, school, and work environments (interpersonal) as well as the global community as a whole (intergroup). At the interpersonal level, conflict researchers have identified a number of resolution strategies that can be utilized in conflict situations. The number of potential strategies identified ranges from 17 (Sternberg & Dobson, 1987) to five (Rahim & Bonoma, 1979). Outlining a set of strategies that are used to resolve conflict, Sternberg and Dobson (1987) have identified economic action, physical force, wait and see, acceptance, stepping down, third party, undermining esteem, withholding, bargain/compromise, avoidance, giving in, manipulation, verbal force, prior history, confrontational discussion, mutual discussion, and separation as 17 specific conflict resolution strategies that people engage in when dealing with conflict. Similarly, Rahim and Bonoma (1979) have outlined five styles of dealing with conflict (obliging, integrating, avoiding, dominating, and compromising), each ranging on a set of dimensions that either emphasize a concern for personal needs or the needs of others. These conflict resolution styles are based on the distinctions first introduced by Blake and Mouton (1964) outlining different styles of handling conflict. The authors are credited with expanding on the original theory, identifying each conflict resolution strategy as a function of the degree of concern for self and the degree of concern for others. Although these strategies are usually applied to organizational settings, it is possible to generalize them to any settings involving interpersonal interactions. Just as conflict can occur at both the intergroup and interpersonal levels, the reasons for conflict may range from social to personal. At the social level, the effects of cultural variables may influence the way a person approaches a social interaction, how s/he perceives the situation, and the manner in which s/he chooses to resolve this situation. The same scenario may result in entirely different reactions in one society than another. For example, disagreeing with a parent may be entirely acceptable in Canada and not at all condoned in Africa. At the same time, individual difference variables may also play a role in how a person responds to a conflict. Whether a person is more or less assertive, self-conscious, or empathetic will no doubt influence any interpersonal interaction s/he engages in. For example, even within Africa, a child who is more assertive will respond differently when arguing with a sibling who is more docile in nature. Thus, in predicting conflict behavior, it is important to acknowledge both group-level (cultural) and individual-level (personality) processes. 1.2. Cultural variables The conflict process is greatly influenced by social culture. A number of researchers have explored the influences of social culture on the different ways of handling interpersonal interactions (Leung & Fan, 1997; Leung & Wu, 1990; Leung et al., 2002; Rahim, 1992; Ting-Toomey et al., 1991). Kwok Leung and his colleagues have looked at the roles of procedural justice, fairness, trait attributions as well as responsibility attributions in determining choice of conflict strategy. For example, in their comparison of preferred conflict management strategies between Hong Kong and the US, Leung and Lind (1986) found that Americans demonstrated a preference for adversarial techniques over non-adversarial techniques whereas people from China did not. Along similar lines, Leung and his colleagues moved beyond the simple East–West comparison by comparing individualistic and collectivistic cultures with similar cultures to determine that the former prefer confrontational approaches to conflict management and the latter prefer strategies that are harmony-inducing (Leung, Au, Fernandez-Dols, & Iwawaki, 1992). A person's cultural background will influence every aspect of the conflict process, ranging from the goals that are considered incompatible, why they are seen as so, what one chooses to do about it, and whether the outcome is considered to be satisfactory or not. As such, the nature of conflict itself is seen very differently across cultures. Where it may be emphasized in one culture, it may be swept under the rug in another. 1.2.1. Values Whether one's priority is a personal or a group goal can often determine a person's strategy for dealing with conflict. For example, people from individualistic cultures are more likely to resolve conflicts using a dominating or obliging style, whereas those from collectivistic cultures are more likely to do so using an integrating or avoiding style (Rahim, 1992). Similarly, Leung (1987) demonstrated a relationship between collectivism and dispute processing such that collectivistic cultures like China preferred to engage in conflict management strategies that worked to reduce the animosity between parties moreso than individualistic cultures like the US. These findings, however, have not been linked to the constructs of vertical and horizontal individualism and collectivism (as defined by Triandis, 1994), which expand on the original definitions by introducing the concept of accepting authority within a focus on the self versus the group. A strong parallel exists between the vertical and horizontal dimensions of individualism and collectivism and the cultural factor of power distance. To some extent, every interpersonal interaction (at home, at school, at work) can contain some element of power within the relationship. The salience of this power variable may differ from one culture to the next, and influences not only the nature of the conflict process itself, but also the conflict resolution strategies that will be adopted. For example, Kramer (1989) has demonstrated that centralized, or autocratic, decision-making leads to more assertive and less accommodative styles of dealing with conflict. Hofstede's (1980) cultural taxonomy has added to the conflict literature when exploring the many different ways that conflict may be influenced by culture. Each of the five dimensions included in Hofstede's (1980) framework (individualism–collectivism, power distance, masculinity–femininity, short- and long-term orientation, and uncertainty avoidance) has been explored in an effort to relate it to conflict behavior. Of these dimensions, the constructs of individualism–collectivism (the extent to which an emphasis is placed on the self versus the group) and power distance (the extent to which an emphasis is placed on hierarchy) have demonstrated the most promise in linking conflict behavior with culture. Studies have shown that people from collectivistic cultures such as Japan are more likely to utilize the avoidance conflict management strategy with the goal of maintaining a positive relationship (Ohbuchi, Shizuka, & Tedeschi, 1999). The relationship between conflict and power distance is not as clear, although research has demonstrated that collectivistic cultures tend to emphasize hierarchy (high power distance) more so than individualistic cultures, which tend to place less of an emphasis on hierarchy (low power distance; Triandis, 1994). In their study exploring the effects of nationality, individualism–collectivism, and power distance on conflict management behavior, Ohbuchi et al. (1999) demonstrated that their American participants (who scored higher on the power distance dimension) were more likely to use assertive tactics in conflict resolution, opting more often for third-party involvement than the Japanese (low power distance). However, these findings also demonstrated that even though the two cultures used in the study exhibited differing conflict resolution strategies depending on their orientation toward hierarchy, they were still both relatively high on the power distance dimension (Ohbuchi et al., 1999). This inconsistency might be explained by the fact that it is possible for cultures that are individualistic to be rated as both low and high on the power distance dimension. In this respect, the constructs of vertical and horizontal individualism and collectivism as introduced by Singelis, Triandis, Bhawuk, and Gelfand (1995) might be a more appropriate alternative to the power distance dimension. Although the scale itself has not been widely used in the literature due to its recent development, it seems to be a more appropriate way to measure individualism–collectivism and power distance, while at the same time acknowledging the relationship between the variables. This conceptualization of vertical and horizontal individualism and collectivism was further developed by Triandis and Gelfand (1998), who explored the implied emphasis or de-emphasis on hierarchy in certain cultures and demonstrated that it is possible for the four dimensions to exist in different contexts, even those considered Western and non-Western. Finding links between these constructs and those of the vertical/horizontal self (Fiske, 1992; Rokeach, 1973), these researchers provided evidence for convergent and divergent validity and thus offered a more complete picture of the individualism and collectivism dimensions (Triandis & Gelfand, 1998). When considering the potential relationship between the newer concepts of vertical and horizontal individualism and collectivism and conflict resolution strategy, it becomes apparent that the ‘concern for self’ and ‘concern for others’ dimensions are applicable to both constructs of cultural values and conflict resolution styles. This overlap may in fact help us to understand the nature of this relationship and allow for more specific predictions to be made. A high score on the vertical collectivism dimension implies that even within a ‘group-oriented’ culture, there is still an awareness of individual needs. This apparent paradox is reflective of a high concern for the self within a group orientation and may be more likely to result in a dominating or integrating conflict resolution strategy. On the other hand, scoring higher on the dimension of vertical individualism would suggest a strong focus on the individual. This combination reflects a low concern for the other over and above a high concern for the self and may be more likely to elicit a dominating or avoiding conflict resolution style. A similar examination of the horizontal individualism and collectivism constructs reveal a high concern for the other and a low concern for the self, respectively, as the former is indicative of a strong emphasis on the collective and the latter suggests a focus on the group beyond that of the individual. Thus, the former would be more likely to result in an integrating or obliging strategy of conflict resolution, whereas the latter would more often lead to avoiding or obliging. Overall, it seems that a collectivistic orientation is associated with the group taking priority over all else (even in the case of vertical collectivism); however, with an individualistic orientation, there is room for a higher concern for the self as well as the group. This is perhaps reflective of a higher freedom to choose one's values, be they self- or group-oriented, within individualistic versus collectivistic societies. 1.2.2. Beliefs/cognitions A recent avenue of research examining the ways that culture affects individual behavior focuses on beliefs or cognitions rather than values. Values have an evaluative component to them, determining that something is either good or bad, whereas beliefs incorporate information about antecedents and consequences as well as the ‘causes and cures of psychological problems’ (Leung & Bond, 2004, p. 131). Beliefs and cognitions are ‘the things people perceive and know’ and the ‘shared beliefs’ that make up different social and organizational cultures (Nystrom & Starbuck, 1984). Leung et al. (2002) suggest that, because of the emphasis on cognitions rather than values, this approach may be expected to have more functional utility in predicting human behavior than values. Cognitions are more concrete and more comprehensive than values, and this may result in individuals accessing cognitions as a guide to behavior more readily than accessing values (Singelis, Hubbard, Her, & An, 2003). Since these beliefs are learned through experiences and socialization, the context in which an individual develops these beliefs is important (Bond, Leung, Au, Tong, & Chemonges-Nielson (2004) and Bond et al. (2004)). Specifically, cultural context provides the setting in which individuals view the consequences of specific actions or attitudes and formulate their understanding of the world and how contingencies operate. Culture therefore has a strong effect on individuals’ understanding of what the results may be of a given choice of action, and it may be through this route that culture affects choices of conflict style management. Leung et al. (2002) developed the Social Axiom Scale (SAS) to measure culturally learned beliefs. This measure is made up of five factors (cynicism, social complexity, reward for application, spirituality, and fate control). It has been suggested that the use of beliefs may provide greater explanatory power for social behaviors when used in addition to values (Bond et al., 2004). Comprised of theory-based and empirically derived categorizations, the SAS is intended as a pan-cultural measure of culture-based beliefs. The SAS has been used in research studies which have shown that these factors are able to predict particular behaviors, such as interpersonal trust, volunteerism, superstitious practices, and vocational choice (Leung et al., 2002; Singelis et al., 2003). This measure has also been used within a Canadian context (Kuo, Kwantes, & Towson, 2005; Kwantes, Karam, Kuo, & Towson, 2005; Kwantes, Towson, & Kuo, 2004). Previous research has established that culturally taught values and beliefs are related to conflict behaviors. Bond et al. (2004) examined the extent to which social beliefs, as measured by the Social Axioms Survey, could add predictive power to a set of values, as measured by the revised Schwartz’ Value Survey (1992), in explaining social behaviors including choice of conflict management strategy. They concluded that assessing the contribution of both beliefs and values in a predictive model may provide more predictive power than the values alone. With respect to the social axioms, they found that reward for application was associated with an accommodative approach to conflict management, while spirituality was associated with both an accommodative and a competitive approach. Social cynicism was related to both compromising and collaboration efforts to manage conflict, as was social complexity. When exploring the relationship between beliefs or cognitions and styles of conflict resolution, some theoretical connections do exist between the two sets of constructs that may help to explain this relationship and allow for certain predictions to be made. Allowing us to better understand the nature of this relationship, these connections relate certain cultural beliefs and cognitions and the motivations behind them to the set of conflict management styles. Reflecting a sense of mistrust, social cynicism can be linked to a low concern for others and thus may result in a dominating or avoiding conflict resolution strategy. Social flexibility implies that the world is a complicated place with multiple ways to achieve the same end and, as such, individuals scoring high on social flexibility may be more likely to engage in an integrating or compromising strategy of conflict resolution. Reward for application is associated with a sense of fairness in which people desire to please both themselves as well as those around them in a manner that is satisfactory to all interacting parties. This may be more likely to elicit an integrating or compromising strategy. A belief in spirituality is rooted in a ‘do good for others’ approach, which can be linked with a high concern for others and thus may more often result in integrating or obliging. Fate control is associated with a belief that our lives are predetermined and, as a result, reduced efforts are made to please others. As such, a high score on fate control may be linked with a dominating or avoiding conflict resolution strategy. Lastly, a belief in interpersonal harmony is clearly reflective of an increased concern for others and the maintenance of interpersonal relationships, and may result in integrating, obliging, or compromising as a conflict resolution strategy. Table 1 includes an overview of the hypothesized connections between cultural variables and styles of conflict resolution. 1.3. Personality variables Just as the conflict process may be influenced by a group-level variable such as culture, it may also be influenced by variables that operate at the level of the individual. Personality variables such as self-monitoring and EQ may also influence the social interactions that take place on a daily basis, including those that are categorized as conflict-based. 1.3.1. Self-monitoring Developed by Snyder (1974), the concept of self-monitoring outlines the susceptibility of an individual's behavior to internal versus external cues. The focus of this theory is placed on the stability or flexibility of one's persona across situations. Whether one chooses to alter behavior in order to maintain a positive impression in the interests of image management depends on the individual. High self-monitors are usually the chameleons of the world, readily changing their behavior according to the specific environment in which they are placed. According to Snyder (1974), three characteristics of an individual scoring high on self-monitoring are: (1) a concern for behaving in an appropriate manner, (2) a sensitivity to cues in the environment, and (3) a change in behavior according to what the environment demands. These characteristics are linked to the ability and motivation behind reading situational cues and gearing one's actions in such a way as to maximize the likelihood of a positive outcome (Snyder, 1974). High self-monitoring has been linked to more favorable outcomes at work, as those individuals who are more likely to alter their behavior based on the particular scenario in which they find themselves are also more likely to resolve conflict by engaging in collaboration and compromise (Warech, Smither, Reilly, Millsap, & Reilly, 1998). These findings are not restricted to the organizational setting, however, as high self-monitoring has been linked to better interpersonal effectiveness in general (Warech et al., 1998). Relating self-monitoring ability and choice of conflict resolution strategy, a number of specific predictions can be made. Individuals considered to be high self-monitors are more likely to adapt according to the situation and, as such, meet their own needs as well as those of others in an attempt at maintaining a good image. In this way, high self-monitors are more likely to engage in an integrating or compromising strategy of conflict resolution. In contrast, the behavior of low self-monitors is more likely to remain stable across situations, thus demonstrating less of a concern for the needs or opinions of others and more often eliciting a dominating, avoiding, or obliging conflict resolution strategy. 1.3.2. Emotional intelligence Simply put, Mayer, Salovey, and Caruso (2004) conceptualized EQ as the interaction between intelligence and emotion. More specifically, Mayer and Salovey (1997) defined EQ as ‘the ability to perceive accurately, appraise, and express emotion; the ability to access and/or generate feelings when they facilitate thought; the ability to understand emotion and emotional knowledge; and the ability to regulate emotions to promote emotional and intellectual growth’ (p. 10). This conceptualization elaborates on the idea that some people are more skilled at understanding the feelings of others and responding to them in a manner that is characterized by empathy and compassion. Emotionally intelligent individuals make better friends, better partners, better co-workers, and better leaders. Research has demonstrated that EQ fosters positive interpersonal interactions (Herkenhoff, 2004). Taken in sum, these studies exploring the influence of personality variables have linked them to both cultural variables and styles of conflict resolution. This body of research suggests that high self-monitors and those who have higher levels of EQ are more likely to use a contingency-based style of managing interpersonal conflict as well as more likely to have positive conflict outcomes. Linking the concepts of EQ and strategies of conflict resolution, a set of specific predictions can be made based on these theoretical connections. Scoring high on self-emotions appraisal indicates an increased ability to understand how one is feeling within a particular situation, which is reflected in an increased awareness and concern for the self. Individuals scoring high on this subscale will be more likely to engage in a dominating or integrating strategy of conflict resolution. A high score on the others-emotions appraisal subscale indicates heightened awareness and concern for the feelings of others and individuals that are more likely to engage in integrating or obliging. An increased ability to use and regulate emotions is associated with the effective monitoring of emotions within specific situations and involves acting in accordance with the needs of both interacting parties, thus reflecting a high concern for the self and for others. As such, individuals scoring high on both subscales will more often engage in integrating or compromising as a conflict resolution strategy. Table 2 includes an overview of the hypothesized connections between personality variables and styles of conflict resolution. 1.4. Research goals Although each finding that links a single personality or cultural variable with a particular style of conflict resolution is useful, it is also limiting. An expanded approach that explores cultural values, social beliefs, self-monitoring, and EQ all within a single study would contribute to our understanding of the relative contribution of each in predicting conflict styles. Therefore, the goal of this research was to expand on earlier work and investigate the relationship among conflict resolution behavior, culture, and personality variables. Specifically, this study explored the predictive power of personality over and above cultural variables in determining a person's choice of conflict resolution strategies. 1.5. Hypotheses Several specific hypotheses follow from each of the theoretical connections made between the cultural (values and beliefs/cognitions) and personality variables (self-monitoring and EQ) and Rahim's (1992) styles of conflict resolution. It is expected that cultural values and beliefs will significantly predict individuals’ choice of conflict resolution strategy. Specifically: H1A: Vertical collectivism will be positively related to the dominating and integrating strategies of conflict resolution. H1B: Vertical individualism will be positively related to dominating and avoiding. H1C: Horizontal individualism will be positively related to integrating and obliging. H1D: Horizontal collectivism will be positively related to avoiding and obliging. H2A: Social cynicism will be positively related to dominating and avoiding. H2B: Social flexibility will be positively related to integrating and compromising. H2C: Reward for application will be positively related to integrating and compromising. H2D: Spirituality will be positively related to integrating and obliging. H2E: Fate control will be positively related to dominating and avoiding. H2F: Interpersonal harmony will be positively related to integrating, obliging, and compromising. It is also expected that EQ and self-monitoring will significantly predict individuals’ choice of conflict resolution strategy over and above the predictive power of cultural values and beliefs. Specifically: H3A: High self-monitoring will be positively related to integrating and compromising. H3B: Low self-monitoring will be positively related to dominating, avoiding, and obliging. H4A: Self-emotions appraisal will be positively related to dominating and integrating. H4B: Others-emotions appraisal will positively related to integrating and obliging. H4C: Use of emotions will be positively related to integrating and compromising. H4D: Regulation of emotions will be positively related to integrating and compromising.

نتیجه گیری انگلیسی

In this study, participants were asked to describe a conflict that they have experienced, how they handled it, and how they would like to have handled it at the time. The breakdown of conflict type into family, friend-, relationship-, and school- or work-oriented conflicts (21.1%, 28.4%, 17.4%, and 20.2%, respectively) seems typical of an undergraduate sample. With increased exposure to new people comes an increased friend group, it is no wonder that the majority of conflicts with this group tend to occur between friends. Factor analysis of the Sternberg and Dobson (1987) conflict resolution strategy scale demonstrated a factor structure somewhat similar to Rahim's (1992) styles of conflict resolution, providing support for the fact that Rahim's styles can be applied beyond the organizational context. The fact that the extracted factor structure mapped so well onto Rahim's ‘concern for self/concern for others’ dimensions provides support for the convergent validity of these styles of conflict resolution, leading us to believe that most of our possible reactions to conflict situations can be categorized as avoiding, obliging, dominating, or integrating. It is interesting that the fifth factor that emerged in the analysis was not entirely consistent with a compromising style of conflict resolution. Several explanations for this finding are possible. First, sample size may have played a role in that a larger sample may have allowed for clearer distinctions between the factors, thus allowing for the fifth factor to emerge. Second, the sample itself was comprised of university students, and age, socioeconomic status, and the effects of being emerged in a higher education setting may result in compromising having less appeal. Indeed, a lower use of compromise as a conflict management strategy has been found in other research (for example, Owens, 2005). Studies that have explored the effects of cultural variables on Rahim's styles of conflict resolution in the workplace have demonstrated that individuals from the US were more likely to use a dominating style of conflict resolution than those from Japan or Korea and that people from China or Taiwan tended to make use of the obliging and avoiding styles more often than people from the US (Ting-Toomey et al., 1991). Thus, culture does play a role in determining a person's choice of conflict resolution strategy. The findings from the present study support what has been established in the literature to date, as regression analyses demonstrated that culture accounted for between 1% (contingency) and 19% (dominating) of the variance in choice of conflict resolution strategy. Specifically, the ‘high concern for self/low concern for others’ (dominating) factor was found to be positively associated with both vertical individualism and vertical collectivism. Both of these cultural variables place an emphasis on the individual and a concern for the self (even if it is within a group), and it is this focus that most likely encourages the individual to choose a dominating style of conflict resolution. In contrast, it seems that the positive association between the ‘low concern for self/high concern for others’ (obliging) factor and vertical collectivism is rooted in the group-based identity of collectivism. Both vertical individualism and vertical collectivism were positively associated with the ‘low concern for self/low concern for others’ (avoiding) factor; whereas, this factor was negatively associated with horizontal individualism. The latter part of this statement seems to make a lot more sense than the former, as horizontal individualism places less of an emphasis on the individual as well as the group. Overall, it seems that the concern for self-concern for others dimension overlaps with the individualism–collectivism dimension, and that the power dimension that is introduced through the vertical and horizontal dimensions are interacting with the IC distinction in determining a person's choice of conflict resolution strategy. Despite the extant literature on strategies of conflict resolution, most studies investigating the effects of culture and personality do so separately. To date, most of the work examining the impact of culture on conflict resolution styles has been done using the standard cultural variables of individualism–collectivism, power distance, masculinity–femininity, and short term-long term orientation as outlined by Hofstede (1983). The current study has used the construct of vertical/horizontal individualism–collectivism (as developed by Singelis et al., 1995) as a better alternative to the individualism–collectivism dimension. Although its development was relatively recent, use of the vertical/horizontal distinction better accounts for the differences within groups as well as those between groups, making it possible for a person to be individualistic within a group setting and collectivistic while still retaining an individual identity. Although these constructs have been ‘theoretically defined and empirically supported’ by the researchers that worked to develop them (Singelis et al., 1995; Triandis & Gelfand, 1998, p. 118), much of the research to date has not used the vertical/horizontal distinction. As such, one of the goals of this study is to encourage the use of this construct in future research. Research investigating the influence of social beliefs on choice of conflict resolution strategy is sparse. Of the few studies that do exist, social belief factors such as social cynicism, spirituality, reward for application, and social flexibility have been demonstrated to predict interpersonal styles of conflict resolution (Li-Na & Jian-Xin, 2004). In the present study, regression analyses demonstrated that social beliefs accounted for up to 17% of the variance in choice of conflict resolution strategy. Specifically, social cynicism played a role in the ‘high concern for self/low concern for others’ (dominating) factor. The positive association between the two variables may be rooted in the fact that both are characterized by a very pessimistic view of society accompanied by a lack of ethical standards reflected in a person's behavior. If hurting another person's feelings does not make you feel guilty, you will probably be more likely to engage in such behavior on a regular basis. Social cynicism was also positively associated with the ‘low concern for self/high concern for others’ (obliging) factor; whereas, fate control was negatively associated with this factor. This latter finding might be explained by the fact that a fatalistic view of life may cause a person to worry much less about making an effort to please others. If a person believes that life events are predetermined, then any efforts made to please others, do good, or achieve a certain end are futile. The ‘low concern for self/low concern for other’ (avoiding) factor was shown to be positively associated with social cynicism and social flexibility, but negatively associated with spirituality. The less trusting one is, the more likely s/he will be to avoid people. Also, the more religious a person is, the more s/he might want to deal with problem issues right away, as clearing the air would be the ‘right’ thing to do. Thus, both cultural values and social beliefs play an important role in predicting a person's choice of conflict resolution strategy. Similar findings are evident in the conflict literature, providing additional support for the idea that culture influences the conflict process in a subtle yet significant way. Studies exploring the relationship between self-monitoring and choice of conflict resolution strategy have demonstrated that high self-monitors are better at dealing with interpersonal problems and are more likely to engage in strategies of collaboration or compromise to manage conflict (Warech et al., 1998). Thus, it was surprising that this study found no such effects. Evidencing no predictive power over and above that of culture, self-monitoring could not be linked to any of the five styles of conflict resolution. Though these results are indeed interesting, further investigation of this relationship is necessary in order to clarify the role of self-monitoring within the conflict process. It might be useful for such an investigation to administer a larger measure of self-monitoring which includes more items than the original 16 adapted by Warech et al. (1998). Within the conflict literature, most studies have explored the role of EQ in team dynamics, leadership, and collective problem-solving; however, only a few studies have directly investigated the relationship between EQ and conflict resolution strategies. Jordan and Troth (2004) have demonstrated a positive relation between EQ and collaborative methods of conflict resolution. In the present study, regression analyses demonstrated that EQ did not account for any additional variance in choice of conflict resolution strategy beyond that which was accounted for by the cultural variables. In fact, the only scenario in which EQ was found to exert any effects was in the case of the dominating strategy of conflict resolution, which was found to be negatively related to EQ. Though unexpected, this finding is almost intuitive, as people who are highly aware of others’ emotions will no doubt be more sensitive to them and less likely to focus on their own needs before those of others. Of particular interest in the study findings is the lack of a relationship found between EQ and the integrating style of conflict resolution, which would seem to be utilized more often by individuals characterized as emotionally intelligent. As this strategy balances a person's own needs with those of others, it would make sense that individuals with a higher EQ would be better at maintaining this balance within their interpersonal interactions, especially those that involved conflict. As is the case with self-monitoring, further investigation is needed before determining the role of EQ within the conflict process and a larger measure of EQ which includes more items than the original 16 by Wong and Law (2002) might be a good first step. 4.1. Limitations and new directions There are several limitations of the present study that need to be discussed. First, using an undergraduate sample of participants may have influenced the results in a way that reduces the generalizability of the findings to the general population. Both personality and cultural characteristics specific to the student sample used as well as the student population in general could have influenced their responses, specifically with respect to the use of a contingency-based response to conflict. Second, this study assessed behavioral intent as opposed to actual behaviors, a distinction that may have led to issues concerning self-reporting and social desirability. Third, although study participants were asked to report their ethnicity, they did not identify their citizenship or immigration status, which may have provided some additional insight into the nature of the sample. Had the study obtained more demographic information about the sample, analyses of variables such as level of acculturation may have informed the results. Fourth, a clearer mapping of the seventeen conflict resolution methods used in this study onto Rahim's five factors would have been desirable. Perhaps including both the Sternberg and Dobson (1987) and Rahim (1983) conflict inventories would have allowed for a clearer comparison between the two. Overall, this study examined the predictive power of cultural and personality variables on strategies of conflict resolution. No previous study has simultaneously investigated the effects of vertical and horizontal individualism–collectivism, social beliefs, self-monitoring, and EQ on conflict resolution styles. The findings of the present study have demonstrated that cultural values and social beliefs do predict a person's choice of conflict resolution strategy but EQ and self-monitoring do not. Although these findings have shed some light on the influence of both cultural and personality variables on conflict resolution, more research is needed in order to fully understand the role of both in conflict behavior. As such, there is a need to adopt an interactional approach to conflict management and resolution, and future research would do well to explore both the individual and combined roles of personality and cultural variables to gain more insight into the conflict process.

خرید مقاله
پس از پرداخت، فوراً می توانید مقاله را دانلود فرمایید.