دانلود مقاله ISI انگلیسی شماره 6885 + ترجمه فارسی
ترجمه فارسی عنوان مقاله

آیا بین فرهنگ و توسعه اقتصادی، یک رابطه درون زاد وجود دارد؟

عنوان انگلیسی
Is there an endogenous relationship between culture and economic development?
کد مقاله سال انتشار تعداد صفحات مقاله انگلیسی ترجمه فارسی
6885 2002 22 صفحه PDF 26 صفحه WORD
دانلود فوری مقاله + ترجمه آماده
پس از پرداخت، فوراً می توانید مقاله را دانلود فرمایید.
منبع

Publisher : Elsevier - Science Direct (الزویر - ساینس دایرکت)

Journal : Journal of Economic Behavior & Organization, Volume 48, Issue 2, June 2002, Pages 105–126

فهرست مطالب ترجمه فارسی
چکیده

کلمات کلیدی

1.مقدمه

2. پنجابی ها در ساوتال، لندن

3. گجراتی ها در ومبلی، لندن

4. روشها

جدول 1. تعداد پاسخ ها 

5. پاسخ های پرسشنامه

جدول 2. پاسخ های بررسی

6. حفاظت فرهنگی از طریق تجزیه در برابر نهادینه سازی 

جدول 3. پاسخ های اعضای گروه ساوتال در10 بعد

جدول 4. پاسخ های اعضای گروه ومبلی در 10 بعد

شکل 1. پاسخ دهندگان ساوتال در محیط های اجتماعی و اقتصادی به عنوان وفادار طبقه بندی شدند.

شکل 2. پاسخ دهندگان ومبلی در محیط های اجتماعی و اقتصادی به عنوان وفادار طبقه بندی شدند.

7. ثبات و پایداری فرهنگی از طریق تجزیه و نهادینه سازی

8. بحث 

9. نتیجه گیری

ضمیمه A: بخش 2: این بخش نحوه نگاه کردن به خودتان و باکسی با او به صورت روزمره در تعامل هستید را خطاب قرار می دهد.

ضمیمه B. توزیع پاسخ های پرسشنامه برمبنای سن

ضمیمه C
ترجمه کلمات کلیدی
توسعه اقتصادی - سیستم های اقتصاد تطبیقی​​ - اقتصاد فرهنگی - سرمایه اجتماعی
کلمات کلیدی انگلیسی
ترجمه چکیده
مدارک بدست آمده از دو جامعه به مسیرهای متفاوتی از توسعه اقتصادی اشاره می کند؛ مسیراول که فرهنگ را با فعالیتهای اقتصادی ادغام می نماید و مسیردوم که این کار را انجام نمی دهد. اگر نتوان درونزادی را تصور نمود، آنگاه آیا اهمیت فرهنگ برای فعالیتهای اقتصادی پایداری اش را تحت تاثیر قرار می دهد؟ علی رغم برتری و سلطه فرهنگ در جامعه اولیه، احتمال پیشرفت یا حفظ نرم های اجتماعی، نشانه ها و نمادهای قومی وجود ندارد. طبق انتظارات، گروه دوم در حفظ فرهنگ از طریق استراتژی تجزیه یا جداسازی هویت اجتماعی از فعالیتهای اقتصادی، موفق تر است. طبقه بندی JEL: O12: تحلیل های اقتصاد خرد توسعه اقتصادی؛ P52: سیستم های اقتصادی مقایسه ای؛ Z13: نرم ها و سرمایه های اجتماعی
ترجمه مقدمه
مسئله ای که در سطح گسترده پذیرفته شده است آن است که موسسات و قوانین کشور، فرصتها و محدودیت های اقتصادی را تحت تاثیر قرار می دهند. با انفجارگذر کشورها به سمت سرمایه داری دموکراتیک، دانشمندان سیاسی و اقتصاددانان، مطالعه موسسات و قوانین را تکرار نمودند که دموکراسی را ترویج داده و در همان زمان کارایی و رشد اقتصادی را به حداکثر می رسانند. از آنجایی که رفتار با انتظارات منطبق نیست، در نتیجه توضیحات اغلب به رابطه درونزاد بین فرهنگ و توسعه اقتصادی توجه می نماید. با وجود اینکه حضور فرهنگ در توسعه جهت درستی را نشان می دهد، علتی برای انتخاب دقیق شیوه حضورش در تحلیل ها وجود دارد. با آن فرهنگ به عنوان یک طبقه باقیمانده رفتار گردید که فضایی که امکان توضیحش با متغیرهای دیگر وجود ندارد را پر می کند. امروز، فرهنگ را به عنوان مجموعه ای فراگیر از عوامل تلقی می کنیم. موج جدید توجه به فرهنگ، پاندول خطای ناشی از نبود یا جعبه سیاه فرهنگ را به سمت حضور فر اگیر پیش برده، و تاحدی آسیب می بیند که اهمیت فرهنگ برای تعامل و توسعه اقتصادی را تصور می نماید. برای اینکه با فرهنگ به عنوان توضیح باقیمانده رفتار نشده و فرهنگ را مرتبط با کلیه توضیحات تصور نماییم، باید به خصوصیات مکانیسم های تعامل فرهنگ با توسعه سیاسی و اقتصادی بیشتر توجه نمود. درونزادی یک سئوال تجربی است، نه قطعیت نظری و شناخت الگوها یا مکانیسم هایی که فرهنگ را به عوامل اقتصادی متصل می نمایند، برای مطالعه توسعه مهم تلقی می گردند. در همان زمان، اگرمکانیسم های متغیر نه خود فرهنگ ها باشند، امکان تعمیم آنها فراتر از یک قومیت وجود دارد. این مقاله بر درونزادی بین فرهنگ و توسعه اقتصادی و همچنین بر مکانیسم هایی تاکید می کند که در مطالعات درونزادی بین فرهنگ و توسعه سیاسی کاربرد دارند. مطالعه تعامل بین فرهنگ و توسعه اقتصادی جدید نیست. از زمان Adam Smith، محققین علوم اجتماعی و حقوقی همچنان راجع به کارایی اقتصادی در میان گروههای فرهنگی که در کار اخیر Pagden (1988) و Fukuyama (1995)، تعریف گردید، اهمیت مقررات قانونی یکنواخت برای حل "ورشکستگی بازار" در جوامع فرهنگی متفاوت که در Chong (1996) و Sunstein (1996) کشف شد و همگرایی ظاهری فرایندها و الگوهای تصمیم گیری در گروههای خاص، مثلاً در Landa (1994) و Wright (1995)، بحث می کنند. تحقیق پیرامون درونزادی فرهنگ و توسعه اقتصادی، شامل مطالعات اثرات فرهنگ برتوسعه اقتصادی و پژوهش پیامدهای فرهنگی توسعه اقتصادی می شود. در حوزه اول، شیوه غالب به کشف صفات فرهنگی و روابط خاص بین اعضا می پردازد که فعالیت اقتصادی و موفقیت در محیط های رقابتی را ترویج می دهند. شروع زودهنگام با جامعه شناس معروف Max Weber (1930) و اخیراً دانشمندان سیاسی به نامهای Bates و همکاران (1998) و اقتصاددان معروف Grief (1994)، مجموعه نرم ها و الگوهای اجتماعی خاصی را تعیین می نماید که توسعه اقتصادی را تقویت می نمایند. اخیراً، جلدکتاب ویرایش شده توسط Harrison و Samuel Huntington، تحت عنوان Culture Matters (موضوعات فرهنگ)، پیش نیازهای فرهنگی پیشرفت را اصلاح و به این نتیجه رسید که ارزشهای خاص از توانایی بیشتری برای توسعه برخوردارند. نرم های فرهنگی مثل اعتماد، انواعی از اعتبار نمادین محسوب می شوند که توانایی همکاری افراد و چشم پوشی از بهره های کوتاه مدت در معاملات را بهبود می بخشند. زمانی که افراد به هم نزدیک می شوند، از قراردادهای گران، وهزینه های اجرا و اندازه گیری اجتناب نموده و وارد شبکه های اطلاعاتی گسترده می شوند. زمانی که با کسب و کارهایی رقابت می کنند که مجبورند چنین هزینه هایی را تحمیل نمایند، انسجام و پیوستگی اجتماعی یا سرمایه اجتماعی (Putnam، 1993)، یک لبه یا حاشیه رقابتی حاصل می نماید که به سودهای بالاتر و موفقیت بلندمدت ترجمه و تعبیر می شود. در این حوزه از تحقیق، مولفین برای توسعه، بر معیارهای فرهنگی تاکیدمی کنند. پیوندهای بین افراد هم فرهنگ، مزیت اقتصادی خلق می نماید. تحقیق پیرامون رابطه بین فرهنگ و توسعه لبریز از مطالعاتی است که بر تاثیر ویژگیهای فرهنگی بر توسعه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تاکید می کنند. دومین قطب متمرکز تحقیق به کشف رابطه از دیدگاه تاثیر توسعه برفرهنگ می پردازد. دامنه وسیعی از شیوه ها از جمله بررسی موسسات و توزیع منابع توسط Knight (1992، 1995) وجود دارد که عدم تقارن قدرت به سلطه و برتری نرم های فرهنگی خاص ترجمه و تعبیر می شود. و از طریق بررسی ها و موردهای مقایسه ای (تطبیقی)، تحقیق Inglehart (1990، 1998) به کشف تاثیر سببی فرهنگ و همچنین تاثیر صنعتی شدن و پس صنعتی شدن بر ارزشها می پردازد. به طور کلی، مطالعاتی با این قطب تمرکز به دو گروه تقسیم می شوند: مطالعاتی با این ایده که فرهنگ به سمت مدل غالب همگرا می شود (میل می کند) و مطالعاتی که تمایز فرهنگ را در سراسر مراحل توسعه حفظ می کنند. نظریه پردازان همگرایی این گونه استدلال می کنند که با هر مرحله از توسعه اقتصادی، فرهنگ تغییر می کند. به علاوه، با پیشرفت کشورها و گروهها در مراحل توسعه، همگرایی ارزش ها شکل می گیرد. در مقابل، فرهنگ گرایان ادعا می کنند گروهها صفات منحصربه فردشان را حفظ می کنند. فرهنگ های مختلف مدلهایی از توسعه خلق و جاودانی می سازند که از لحاظ اقتصادی موفق بوده و درنرم ها و ارزشهای زیرمبنای فعالیتهای مذکور، متنوع ظاهر می شوند. بسیاری از دانشمندان اجتماعی، شیوه سوم برای بحث فرهنگی، را ارائه دادند که فرض متدولوژیکی انتخاب منطقی را مطرح می نماید. طبق این فرض، نظریه پردازان به قوانین حقوقی ساختاری و فشار کارایی اقتصادی به عنوان منبعی برای تغییر فرهنگی و احتمالاً همگرایی اشاره می کنند. در این مسیر، افراد به صورت منطقی به انگیزه ها پاسخ داده، و ویژگیهای اجتماع بسته به حمایت یا عدم حمایت ویژگیهای فردی از محرک بیشینه سازی (ماکزیمم سازی) در محدودیت ها، ناپدید یا پیشرفت می کنند. برخلاف فرض وجود یا عدم وجود رابطه درونزاد بین فرهنگ و توسعه اقتصادی، تحقیقم از رابطه به عنوان یک سئوال تجربی یاد می کند. به عنوان یک سئوال تجربی، به کشف رابطه از لحاظ فرهنگ اثرگذار بر فعالیتهای اقتصادی و تاثیر توسعه اقتصادی بر فرهنگ می پردازم. به جای ویژگیهای فرهنگی خاص، عنصر قاطع در تعیین ربط فرهنگ به رفتار اقتصادی، سازمان فرهنگ است. این تغییر و جابجایی در بحث مطالعه مقایسه ای یا تطبیقی موجب اختلافاتی میان جوامع در خصوص تعامل ویژگیهای فرهنگی با فعالیتهای اقتصادی می شود. برای تعمیم های موثردر مورد نوع ویژگیهای فرهنگی یا کیفیت توسعه اقتصادی، که بخشی از یک رابطه درونزاد تصور شدند، دانشمندان اجتماعی باید بین فرهنگ و فعالیتهای اقتصادی، ارتباط برقرار نمایند. مدارک بدست آمده حاکی از آن است که این ارتباط، در میان فرهنگ ها و جوامع یکسان نیست. علاوه براینکه ارتباط بین فرهنگ و فعالیتهای اقتصادی، یک سئوال تجربی محسوب می شود، قضیه دومقاله براین مسئله تاکید می کند که ثبات و ایستادگی نرم های فرهنگی نیز یک سئوال تجربی محسوب می شود. در اینجا این فرضیه را تست می کنم که فرهنگ به احتمال زیاد در جوامعی ایستادگی می کند که نرم های اجتماعی بخش مهم و اصلی از فعالیتهای اقتصادی محسوب می شوند. از لحاظ شهودی، انتظار می رود پایداری و ایستادگی نرم های فرهنگی به اهمیت و حضور در فعالیتهای روزمره بستگی داشته باشد. این چنین استنباط خواهد شد که فرهنگ به احتمال زیاد در زمان حضور در توسعه اقتصادی، پایداری حاصل می کند. در این تست مقایسه ای، پنجابی ها ، یک ناحیه قومی خلق نموده، و با جدانمودن یا تجزیه جامعه از نظر جغرافیایی، فرهنگ به عنوان جزئی سازگار و اصلی از فعالیتهای اقتصادی ظاهر می شود. در مقابل، همسایگی گجراتی ها، چندقومی است. گجراتی ها به جای جدا کردن جامعه، موقعیت هایی توسعه داده است که نهایتاً بکارگیری فرهنگ در فعالیتهای کسب و کار را تعریف و محدود می کنند. با وجودیکه فرهنگ تا حد یکسان به عنوان جزئی از توسعه اقتصادی ظهور نمی کند، نهادینه سازی موثر فرهنگ، علائمی از تاب آوری و انعطاف پذیری بیشتر به خاطر پایداری اش نشان می دهد.
پیش نمایش مقاله
پیش نمایش مقاله آیا بین فرهنگ و توسعه اقتصادی، یک رابطه درون زاد وجود دارد؟

چکیده انگلیسی

Evidence from two communities suggests diverging paths of economic development; one which integrates culture into economic activities, and a second path which does not. If endogeneity cannot be assumed, does the relevance of culture for economic activities influence its stability and sustainability? Despite the predominance of culture in the former community, the social norms, ethnic cues and symbols are neither more likely to thrive or survive. Against expectations, the latter group appears more successful in preserving culture through a strategy of separating social identity from economic activities.

مقدمه انگلیسی

It is widely accepted that the institutions and laws of a country affect economic opportunities and constraints. With the explosion of countries making the transition to democratic capitalism, political scientists and economists renewed the study of institutions and laws which promote democracy at the same time as they maximize economic efficiency and growth. As behavior does not conform to expectations, explanations frequently turn to the endogenous relationship between culture and economic development. While including culture in development is the right direction there is cause for careful consideration of the way it is included in analyses. It used to be that culture was treated as a residual category simply filling in what could not be explained by other variables. Today, we risk placing culture as an omnipresent set of factors. This new wave of attention to culture carries the risk of pushing the pendulum of error from the absence or “black box” of culture to its ubiquity, and suffers to the extent that it assumes the relevance of culture for economic interaction and development. To avoid treating culture as a residual explanation and assuming culture as relevant to all explanations, greater attention needs to be given to the specification of mechanisms by which culture interacts with political and economic development. Endogeneity is an empirical question rather than theoretical certainty and understanding the patterns, or mechanisms, which connect culture to economic factors is crucial for the study of development. At the same time, if it is the mechanisms which vary, rather than the cultures themselves, it may be possible to generalize beyond any one ethnicity. This paper focuses on the endogeneity between culture and economic development, but the emphasis on mechanisms applies similarly to studies of the endogeneity between culture and political development. The study of the interaction between culture and economic development is not new. From Adam Smith, social science and legal scholars continue to debate economic efficiency across cultural groups as defined in recent work by Pagden (1988) and Fukuyama (1995), the relevance of uniform legal regulations to solve “market failure” in different cultural communities as explored in Chong (1996) and Sunstein (1996), and the apparent convergence of decision making processes and patterns within particular groups, for example, in Landa (1994) and Wright (1995). Research on the endogeneity of culture and economic development include studies of culture’s effects on economic development, and studies investigating the cultural consequences of economic development. In the first area, a dominant approach explores particular cultural traits and relationships between members which promote economic activities and success in competitive environments. Early beginnings with sociologist Max Weber (1930) evolved, and more recently political scientists Bates et al. (1998) and economist Grief (1994) specify those particular sets of norms and social patterns which foster economic development. Most recently, the collected volume edited by Lawrence Harrison and Samuel Huntington, Culture Matters revisited cultural prerequisites of progress and concluded that certain values were more conducive to development. Cultural norms, for example, like trust are types of symbolic credit which enhance the ability of individuals to cooperate and to forgo short run gains in transactions. When individuals are closely connected they can avoid costly contracts, avoid enforcement and measurement costs, and tap into extensive information networks. When competing against businesses compelled to incur such costs, the social cohesiveness or social capital (Putnam, 1993) brings a competitive edge that translates into higher profits and long run success. In this area of research, authors emphasize the cultural criteria for development. Bonds between individuals sharing a culture can create economic advantage. The literature on the relationship between culture and development is replete with studies focusing on the impact of cultural characteristics on political, social and economic development. A second focus of literature explores the relationship from the perspective of the impact of development on culture. The wide range of approaches include Knight’s (1992, 1995) examination of institutions and the distribution of resources where asymmetries in power translate into the dominance of particular cultural norms. And through surveys and comparative cases, Inglehart, 1990 and Inglehart, 1998 explores the causal influence of culture, but also the impact of industrialization and post-industrialization on values. Generally, studies with this focus fall into two groups: those adhering to the idea that culture converges towards a dominant model, and those maintaining the distinctiveness of culture throughout stages of development. Convergence theorists argue that culture changes with each stage of economic development. Furthermore, as countries and groups progress through the stages of development there is a convergence of values. In contrast, culturalists maintain that groups preserve their unique traits. Different cultures create and perpetuate models of development which may be similarly economically successful and simultaneously richly diverse in the norms and values which underlie those activities. A third approach to the cultural debate emerged with many social scientists making the methodological assumption of rational choice. From this assumption, theorists point to structural legal rules and the push of economic efficiency as sources for cultural change, and likely convergence. In this vein, individuals respond rationally to incentives, and community characteristics may either disappear or thrive depending upon whether or not the cultural features support the drive for maximization within constraints. Contrary to assuming the presence or absence of an endogenous relationship between culture and economic development, my research approaches the relationship as an empirical question. As an empirical question I explore the relationship both in terms of culture affecting economic activities and the consequence of economic development on culture. Rather than particular cultural characteristics, the organization of culture is decisive in determining the relevance of culture in economic behavior. This shift in debate invites more rigorous comparative study of the differences across communities in the extent to which cultural characteristics interact with economic activities. In order to make effective generalizations about the type of cultural characteristics or quality of economic development which are assumed to be part of an endogenous relationship, social scientists need to establish the connection between culture and economic activities. My evidence suggests that this connection is not the same across cultures and communities. In addition to arguing that the connectedness between culture and economic activities is an empirical question, the second theme of the paper emphasizes that the perseverance of cultural norms is also an empirical question. I test the hypothesis that culture is more likely to persist in communities where social norms are an integral part of economic activities. Intuitively, one expects that the persistence of cultural norms depends upon the relevance and presence in everyday activities. It would follow that culture is more likely to persist where it is a strong presence in economic development. In this comparative test, the Punjabis have created an ethnic enclave, and by separating the community geographically culture appears to be a consistent and integral part of economic activities. In contrast, the Gujarati neighborhood is multiethnic. Rather than a separation of the community, Gujaratis have developed institutions which ultimately define and constrain the exercise of culture in business activities. While culture does not appear to be part of economic development to the same degree, the effective institutionalization of culture shows signs of greater resilience for its sustainability.

نتیجه گیری انگلیسی

This paper began with the theoretical debate concerning whether or not there is an endogenous relationship between culture and economic development. My research suggests that the debate must shift towards studying variation in the endogenous relationship rather than assuming the presence or absence of the connection. In 1999, the edited volume of Culture Matters concluded theoretically that variation in cultural values and behavior corresponded with different levels of progress. The empirical solution for undeveloped countries, therefore, is the promotion of “progressive cultural change”. However, by examining groups in different contexts my study demonstrates that an important component of the relationship between culture and development is the various mechanisms which define the relationship between culture and economic activities. In contrast with the conclusions in Culture Matters, it is these mechanisms, rather than the characteristics of a particular culture, which affect the endogeneity of culture and economic development. The Punjabi case presents geographic separation as one mechanism preserving the integration of culture and economic activities. On the other hand, the Gujaratis’ institutionalization of culture, is another mechanism with the effect of limiting the role of culture in development. In Wembley, culture is of limited relevance, and it served as a temporary foundation to cultivate business in the short run and as a springboard for expansion into other areas. Owners start up businesses within the ethnic community, but then once capital is established, they expand opportunities by investing elsewhere and developing a broader consumer base. In the early stages, Wembley entrepreneurs earn necessary capital by appealing to a market that captures Gujaratis, but is not limited to their consumption products or patterns. In contrast, Southall businesses have captured Punjabi consumption but they have been unable to develop appeal beyond the immediate neighborhood, or localized cultural population. There are strong signs of economic stagnation. Not only are the stores themselves in desperate need of renovation, but there is so much turnover that it is difficult to establish long terms growth. As cited in earlier examples, within a span of 1 or 2 years, an owner of a ready-made clothing store becomes an owner of a cloth retail store or kitchenware store and then he or she may become a property rental manager. Punjabis have cultivated their cultural attachments and in the early stages it seems that these bonds facilitate early investment and business relationships. In the long run, however, these attachments prevent the necessary accumulation of profit for reinvestment, expansion of products to attract non-Indian customers, adjustment of practices to accommodate non-Indians similarly, and the legalization of business deals to establish objective standards and expectations. Furthermore, there is indication that the geographic separation of Southall is not stable in terms of individual’s preferences, and cultural identification appears unsustained by those outside of regular interaction in the neighborhood. Beyond long run economic development, it appears as though the Gujaratis’ institutionalization of culture severely and formally defines the individual experience of culture but nevertheless, allows for its sustainability in a non-Indian environment. While the evidence supports the importance of studying culture in order to understand development, it is not thereby concluded that culture is relevant during the process of development. Contrary to the current theoretical resurrection of culture, it is not culture’s characteristics which determine impact, but rather the way in which culture is organized. As it happens, this perspective offers optimism theoretically and practically. Theoretically, there is a much greater possibility of generalization when the mechanisms of organization are the focus of explanations rather than the specific cultural values. And practically, evidence from this study suggests that the politically charged and empirically suspect activity of measuring and comparing development potential behind different cultural values is irrelevant. Regardless of content, cultures can persist without negative consequences for development. In this way, economic progress is possible and can be reconciled with cultural diversity. Few would argue with the social merit of this empirically grounded conclusion.

دانلود فوری مقاله + ترجمه آماده
پس از پرداخت، فوراً می توانید مقاله را دانلود فرمایید.